X
تبلیغات
رایتل

دلنوشته های راجی

شنبه 30 خرداد 1394 ساعت 21:43

به یاد شب های بندر

غروب که می شود دلم برای خودم تنگ می شود ودر حال هوای شب های قدیم می افتم  شب های که دیگر با من نیستند  و من بایاد  آن روزها شب ها را می گذرانم. شب ها با ستارگانش  با بوی تند شرجی  در شب های مثل حالا  که تابستان است

و دریا با بوی تند آن که مشام را در غین آزاری ملایم که می داد به خلصه ای عجیب می برد ودر گویش بومی اصطلاح خاصی داشت (دیریا چوک ایکردن معادل دریا بجه بدنیا آورده است که تلمیح خاص  زایش انسانی برای دریا به وسعت بزرگی آن است)  وشب های تابستان بر بام خانه که رادیو قصه های شب را با صدای آرام یک گیتار به پایان می رساند و حالا که به سمت خانه گام بر می دارم به یاد آن ترانه معروف می افتم که در وصف شهر بندر بود و نوازنده اهل جزیره می خواند  کدوم امزو و رفتیم ما خیابان سیم بالا ....که مرا تا خود سیم بالای قدیم و کنار آن پل می برد وحسرت دیدار آن شب ها را به یادم می آورد که شباهنگام بر سر خیابان قدیم با ادای غرب وحشی وحشی جیم وست با دست به هم شلیک می کردیم همرا ه با محمد بنگالی بر سر میدان شاه حسینی  و من که سوار بر توسن خیال خود سوار بر توسن سریال توسن تلویزیون سریع جست می زدم.... یادش بخیر شب ها که بر روی اسکله سنگی رو بروی گمرک همرا با برادرم روی اسکله چوبی راه می رفتم و وحشت هراس آور چوب ها ی زیر پایم انگار مم دیریا را  در ذهنم وسعت می داد

نظرات (1)
سلام سلام
.
وقتی خاطرات را گردگیری می کنی
عشق به سرفه می افتد
.
سه‌شنبه 2 تیر 1394 ساعت 14:18
امتیاز: 0 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.