X
تبلیغات
رایتل

دلنوشته های راجی

شنبه 16 خرداد 1394 ساعت 09:48

مرد بی پایان

تمامی مردان پایان ناپذیرند .چه انان که در وادی هنر وعشق گام بر میدارندزیرا که هنر بودن است وعشق ماندن و کم نیستند مردان بی پایان این خطه از رامی گرفته تا حسن واو که از  اوخواهم گفت مردی که بومی می گفت و از دل این سرزمین داغ سر براورده بود. 

روزهای کودکی برای من یاداور روز های خوشی و سیاحت روزگار است زمانی که هیچ تعلق  خاطر نداری وزمین برای تو مادر است و حکم آرامش را دارد خاک بوی تن مهربانی را دارد و هوا هرم نفس دوستی .باری کوچه های بندر مرا با خود به هما جا می برد به رویا  به عشق به آدمیت ادم و هنوز  هم وقتی در کوجه های قدیمی بندر گام بر می دارم به یاد همان روزها می افتم و محله خودمان که در حد فاصل برق وشاه حسینی بود دو جای خیلی قدیمی بندر که شاید از زمان انگلیسی ها هم بوده اما نه به این نام ......را به یاد می اورم که زندگی زیستن در خاطره هاست و دیالکتیک خود ما.....روزی از همان روزهای کودکی  داشتم در یکی از کوچه های محله مان می دویدم و در انحنای یکی از کوچه ها ناگهان کسی جلوم امد با قیافیه ی بسیار غریب اما انگار آشنا بود غریب نبود چرا که بیسار محکم راه می رفت یک آن فکر کردم زمین زیر پاهایم می لرزد چرا که از هیبت او بسیار ترسیدم و ان صورت ماه گرفته اش حیرانم کرد نگاه آرامی  داشت به من  نگاه کرد و من از ترس پا به قرار گذاشتم  وقتی به خانه رسیدم از مادرم از اوپرسیدم او صالح بودروزهای کودکی گذشت نوجوانی سپری شد وجوانی با خیال عاشقانه ی دل سپردن به روزهای آینده  ای گذشت ....اما او بود و از او دور ادور می شنیدم که چه  می کند ....... اول بار بعد از سالها او را در خانه  یوسف دیدم همراه با حمید بودم و حالا دل به هنر داشتم  هر جند از هنر چیزی نمیدانستم مثل حالا که هنوز هم نمیدانم......حالا دیگر او شعر یادتن را می خواند واز  همان قدیم گمشده همه ما می گفت انگار سالها پیشتر شعر می گفته اما هرگز رو نکرده بود بعد در سالگرد رامی یادتن را خواند  با واِژگان شدیدن بومی .برای من صالح هنر مقاومت وزیستن بود بعدن گاه گاه یکدیگر رادر ندا  می دیدیم  تا این که او ناگهان چشمانش را خود بست  ودرد ناک چشم فرو بست وحالا که ما بر مزار او بودیم یاد روزهای می افتادم که در نشست های سالگردهای ابرام    بودیم  وروزهای گذشته می افتادم  صالح  مرد بی پایان جنوبی بود که با مرگش مانند هدایت در انزوا مرد .مردی بی پایان.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.