X
تبلیغات
رایتل

دلنوشته های راجی

دوشنبه 11 خرداد 1394 ساعت 13:57

یادی از حسن

سال پنجاه هشت بود زیر گل ابریشم دبیرستان ابن سینا او را شناختم مردی کوچک اندام وریز نقش بود با عینکی بسیار انتلکتول ومشکی چند جوان اورا محاصره کرده بودند و او منفیست می داد بسیار تند مینمود او حسن بود  دبیر ادبیات  کلاس های پایین تر بود و ما که سال اخر بودیم حسن شمرده حرف میزد او را سالها گم کردم تا این که از سربازی بازگشتم و اورا کنار خیابان دیدم که عریضه می نوسید ودیکر حسن سال های خوشه  و جنگ شمال وابادان تقوایی نبود نه حسن سال پنجاه و هشت حالا منزوی وخسته ولی با کوله باری از شعرها وقصه ها حسن ما تجسمی از نجابت از دست رفته خودمان است حسن دردهای انسانی کسی  است که درد دفتر ادمی را ورق می زد شکوه بی مثال انسانی که تاب میاورد و دم نمی زند با سرود ستایش سنگ و زیر سقفی که خود ساخته می زیست یادش گرامی

نظرات (1)
بیشتر بگو اونچیزی رو که پیشتر باید میگفتی ،از حسن ها بگو
دوشنبه 11 خرداد 1394 ساعت 18:01
امتیاز: 0 0
پاسخ:
از حسن باز هم خواهم گفت
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.